جدایی

این شعررابه کسی تقدیم میکنم که همه وجودم بودوازم جداشد 

باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،

می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه

می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.

می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،

رو به سوی شادکامی .

می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،

بانگ شادی پس کجا بود؟

این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،

اشک می ریزد برایم.

می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره

از کنار برکه ی خون.

باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،

بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!

هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی

مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری...


............................................................................................................................................

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم

که هیچکسی نخواهد توانست چنین خاطرات شیرینی را

برای بار دوم برایت باز گوید.

چرا مرا شکستی ؟چرا؟

اشعاری برایت سرودم

که هیچ مجنونی نتوانست مهربانی و مظلومیت چهره ات را توصیف کند

چرا تنهایم گذاشتی ؟چرا؟

چهره پاک و معصومت را هزار بار بر روی ورق های باقی مانده وجودم نگاشتم

چرا این چنین کردی با من ؟چرا؟

زیباترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوشبو ترین گلهای سرخ را به پایت ریختم.

چرا این چنین شد/؟چرا؟

من که بودم؟

که هستم به کجا دارم می روم؟

  

قصرخیالم

شبی مهتابی به قصر خیال من بیا تا از شوق دیدنت

 

دانه دانه اشک نیازم را زینت مژگانم کنم...

 

و آن را همچون ریسمانی بر گردنت بیاویزم!

 

شبی به قصر خیال من بیا! تا لباسی از مهتاب بر تنت

 

 کنم و ماه را گویم به آستانت به سجده افتد

 

آن شب شهرزاد را گویم تا هزاران قصه در وصف تو گوید!

 

کاش به یاد آوری آن روز را که می گفتم من همه دلم...

 

همه احساسم!

 

و تو گفتی این دل و احساس را آتشکده ای کن

 

و بر من عاشق تر کن...

 

کاش به یاد آوری آن روز را که یکی بود یکی نبود!

 

او که بود تو بودی و او که نبود من بودم!

 

حالا که من آمدم تو می خواهی بروی ...

 

کاش صبر می کردی تا حجله ات را از پرنیان مهتاب می گستراندم...

 

به حرمت چشمان مهربانت به تعداد تمامی ستارگان شمع می افروختم!